در تابستان 2019 من یک جوان 17 ساله را به اولین پراید او بردم. برای هر دوی ما سورپرایزهایی در انتظار بود
اولین افرادی که دیدیم خانواده‌ای بودند که به تنظیم بال‌های پری یک پسر نوجوان کمک می‌کردند، که به یک لباس براق وصل شده بود. تابستان 2019 بود و من یک جوان 17 ساله را به اولین پرایدش می بردم، بنابراین خوب شروع کرده بودیم. لبخند درخشان روی صورت پسر، که از جاده چهارینگ کراس به سمت رژه پراید سر خورد و در حالی که خانواده‌اش نگاه او را اصلاح می‌کردند، چیزی است که هنوز درباره آن صحبت می‌کنیم.
این جوان (من او را "سی" می نامم) برای من بسیار عزیز بود و باقی می ماند. او دختر دوست دختر آن زمان من است و سال بسیار سختی را با سلامت روانی پشت سر گذاشته است. سی در مورد چشم انداز جمعیت زیادی مضطرب بود، اما از رفتن به پراید ناامید شده بود. عزم او نشان از امید داشت. فکر نمی‌کنم او دقیقاً نمی‌دانست چه چیزی را انتظار می‌کشد، و من نمی‌خواستم در مورد سر و صدا و خیابان‌های فشرده حرف بزنم. اما من نباید نگران باشم همانطور که در سوهو قدم می زدیم، که با موسیقی و پاهایش می تپید، اعصاب سی تحت تأثیر تعجب خندان قرار گرفت.
وقتی به سمت رژه اصلی در خیابان ریجنت رفتیم، سی با ناباوری مدام می گفت: "همه خیلی مودب هستند!" این به تجربیات خودم از پراید اشاره می‌کند: چهره‌های رو به پایین معمول افرادی که برای فضا در وست اند می‌جنگند، با دریایی از چهره‌های درخشان جایگزین می‌شوند، آنجا تا جشن بگیرند که آنها – یا افرادی که دوستشان دارند – هستند. اگر کسی با شما برخورد کند، یک پیام دریافت خواهید کرد: "اوه، متاسفم عزیزم!" اخم نیست اگر تا به حال نبوده اید، توضیح این روحیه خوش نشینی دشوار است. حس با هم بودن در دیگری کاملاً منحصر به فرد است.
در خیابان اولد کامپتون، دو مرد عضلانی را دیدیم که کلاه گیس‌های بلند، کفش‌های رکابی و شورت‌های اسپیدو صورتی شیاپارلی داشتند. C می‌خواست عکس او با آنها گرفته شود، اما ما باید منتظر می‌بودیم تا گروهی از لزبین‌های مسن‌تر بوچ ابتدا عکسشان را انجام دهند. آن روز صبح، سی رنگین کمان سایه چشم روی هر دو پلک ما کشیده بود و وقتی گوشیم را بالا گرفتم، رنگین کمانش روی صفحه نمایشم می درخشید. وقتی مردها دست‌هایشان را دور شانه‌هایش انداختند، لبخند مسخره‌ای زد و من احساس کردم که به سختی می‌توانستم آن را مهار کنم. مدتی بود که اینطور لبخندش را ندیده بودم.
مثل همیشه موسیقی همه جا پخش می شد. هر باری که از کنار آن رد می‌شدیم، صدایی با صدای بلند پخش می‌کرد و هرکدام با هجوم بازیکنان رقصنده‌ی بیرونی خود همراه بود. سی در مورد تنوع جمعیت و دیدن افرادی با هر شکل بدنی که می‌توانید تصور کنید که فقط با لبخند اجازه می‌دهند همه آنها را کنار هم بگذارند چقدر شگفت‌انگیز بود، اظهار کرد. برایم جالب بود که در سن او، موقعیت‌های محدودی برای شاهد آن نوع جشن فیزیکی وجود داشت.
وقتی رژه شروع شد، سی، یک متفکر منتقد خوب، به تعداد تابلوها و پلاکاردهای مارک دار، از بانک های بزرگ گرفته تا برندهای لوازم آرایشی که در کنار جامعه ایستاده بودند، اشاره کرد. از آنجایی که انفجار اجتناب‌ناپذیر «مردان باران می‌بارد» از اتوبوسی با سقف باز آمد، ما در مورد انگیزه‌های شرکتی برای برندها صحبت کردیم تا خود را با حقوق LGBTQ قرار دهند. او به میل خودش تعجب کرد که تبلیغات با طعم رنگین کمان واقعاً چقدر به حمایت از جامعه در زندگی روزمره آنها منجر می شود. این باعث شد به این فکر کنم که جوانان امروز چقدر سیاست زده و آگاه هستند و امید به آن وجود دارد.
C به این موضوع اشاره کرده بود که چرا من برای سال‌ها از پراید اجتناب کرده‌ام: طعم و مزه تعطیلات مارک‌دار رژه تلخ به نظر می‌رسد، وقتی مسائل پیچیده LGBTQ به نمادهای رنگارنگ و آسان برای فروش «آگاهی» تبدیل می‌شوند. تجاری‌سازی، پایه‌های سیاسی قدرتمند ماه پراید را کسل‌کننده می‌کند، و مسائلی را که بسیاری از افراد جامعه با آن مواجه هستند پنهان می‌کند. اما تجربه آن روز از دریچه چشم یک جوان لذت بخش بود. احساس شادی مشهود او از بودن در میان آن همه افراد خندان و جشن‌گیر، هر کجا که در طیف جنسیت یا جنسیت وجود داشته باشند، قلب خسته همجنس‌گرای من را زنده کرد. حداقل برای یک روز

source

توسط artmisblog