حرفه سیاسی او شامل کوبیدن سنگ بر روی دیوارهای همسایه ها بوده است. ما سال ها با آسیب زندگی خواهیم کرد

به نظر من بسیار مناسب است که بوریس جانسون برای کتابی در مورد ویلیام شکسپیر مبلغ زیادی را از یک ناشر به جیب زد اما هرگز نتوانست آن را بنویسد. ظهور و سقوط جانسون بین مسخره‌ای ارزان و تئاتر پوچ است. هیچ عظمت تراژدی را ندارد. تنها خط شکسپیر که در زمان مرگ سیاسی او به ذهن متبادر شد، اولین بیت از مرثیه مارک آنتونی برای ژولیوس سزار بود: «شرارتی که انسان ها انجام می دهند پس از آنها زندگی می کند». اگر کار خوبی که جانسون در زندگی عمومی خود انجام داد با استخوان هایش دفن شود، تابوت به اندازه کافی سبک خواهد بود. اما این شر بر دهه های آینده سنگینی خواهد کرد.
این چیزی است که در مورد جایگاه جانسون در تاریخ بسیار عجیب است. به سختی می‌توان در آن واحد به چهره‌ای چنین فریبنده و پیامد، تا این حد تلنگر و در عین حال عمیقاً تأثیرگذار فکر کرد. سلطنت او کوتاه بود – خماری بدخیم آن طولانی خواهد بود. او سیاستمداری آنقدر بی کفایت بود که حتی با وجود اکثریت سرسام آور پارلمانی، مطبوعات متفکر و کابینه ای که مخصوصاً برای خود خواری برده انتخاب شده بود، نمی توانست خود را بر سر کار نگه دارد. با این حال او معماری سیاسی بریتانیا، ایرلند و اروپا را بازسازی کرده است.
نبوغ تاریک جانسون این بود که بریتانیا را به شکل خود شکل دهد. گستاخی او آن را به یک کشور سرکش تبدیل کرده است که آشکارا قوانین بین المللی را سرپیچی می کند. پیش پاافتادگی او آن را در نظر جهانیان کمرنگ کرده است. دروغگویی بی امان او و سوء استفاده آشکارا خودخواهانه از قدرت، شهرت آن را برای نجابت دموکراتیک از بین برده است. شوخی‌های بد او کشوری را که ادعا می‌کند دوستش دارد، به طور فزاینده‌ای متزلزل کرده است.
هیچ لذتی در این داستان عجیب وجود ندارد – نه برای اکثریت مردم بریتانیا، نه برای ایرلند و نه برای اروپا . یکی دیگر از نویسندگان بزرگ انگلیسی، جان دان، بود که نوشت: «اگر کلوخ در دریا شسته شود، اروپا کمتر است». بریتانیا هرگز یک کلوخ صرف نبود، و اروپا در واقع کمتر از آن خارج شد. شبکه ای متراکم اما ظریف از ارتباطات و روابط – با ایرلند و همچنین با قاره – قطع شده یا به شدت از بین رفته است. از آنجایی که اروپا با دو بحران وجودی همپوشانی (بحران آب و هوا و تهاجم به اوکراین) مواجه است، بریتانیای جانسون خود را به منبع اختلال و عدم اطمینان بیشتر تبدیل کرده است.
مایه شرمساری این است که، برای جانسون، همه اینها بسیار ناچیز است. شهوت او برای قدرت واقعی و عمیق بود، حداقل به اندازه دیگر اشتهای بدنی او سخت بود. اما در نهایت منظور او از قدرت چیست؟ درک او از این موضوع همیشه درک نوجوانان بزهکار بود. در دیسک‌های جزیره صحرا در سال 2005 ، او از لذت ایجاد دردسر صحبت کرد که انگیزه روزنامه‌نگاری ضد اروپایی او را برانگیخت: «همه چیزهایی که از بروکسل نوشتم، به نوعی کوبیدن این سنگ‌ها از دیوار باغ بود و به این شگفت‌انگیز گوش دادم. سقوط از گلخانه همسایه… و واقعاً این حس قدرت عجیبی را به من داد.»
در واقع تصور عجیبی از قدرت است. موسیقی متن حرفه سیاسی جانسون، شکستن شیشه است که سنگ ها را بر روی دیوارهای همسایگان در سراسر دریای ایرلند و کانال می کوبد. محصولات ساختمانی تخیل جانسون – جزیره بوریس ، پل باغ در لندن، پل افسانه‌ای که قرار بود اسکاتلند را به ایرلند شمالی متصل کند – تخیلاتی بودند که عظمت بسیار آنها را کودکانه ساخت. اما حداقل آنها هرگز اتفاق نیفتادند. این جنبه مخرب، آن لذت در خرابکاری سیاسی بود که به واقعیت تبدیل شد – واقعیتی که به نظر می رسد بریتانیا برای مدت طولانی پس از خروج او در آن به دام افتاده باشد.
بدترین جنبه این کار خرابکاری بی پروا او در توافق جمعه خوب است. می توان تصور کرد که جانسون به اندازه کافی از خود راضی بود که فکر می کرد هم نهادهای سیاسی بریتانیا و هم اتحادیه اروپا به اندازه کافی قوی هستند که بتوانند در برابر سوء استفاده بدبینانه خود از آنها مقاومت کنند. اما مطمئناً حتی او باید درک اساسی داشته باشد که صلح و آشتی در ایرلند شمالی یک کار ظریف و کاملاً ناتمام است. او باید تا حدودی تصور می کرد که اینجا جایی است که عواقب تحریک سیاست هویت قبیله ای بسیار آشکار است.
اما به هر حال این کار را کرد. او عمداً مشکلات مرز ایرلند را بی اهمیت جلوه داد و آن را با خط بین دو منطقه ترافیکی در لندن مقایسه کرد. او ایرلند شمالی را به عنوان دمی که سگ برگزیت را تکان می‌دهد رد کرد – به عبارت دیگر، زائده‌ای تحریک‌کننده. او با هذیان‌های هوادارانش در حزب اتحاد دموکراتیک بازی می‌کرد و آن‌ها را برمی‌انگیخت یا آن‌ها را رها می‌کرد. او بارها و بارها در مورد معنای پروتکلی که مذاکره کرده بود دروغ گفت. او قانونی را معرفی کرد که عمداً طراحی شده بود تا ایرلند شمالی را به منبع درگیری بی پایان با اتحادیه اروپا تبدیل کند.
این به دو چیز رسید. روابط بین بریتانیا و ایرلند را به پایین ترین حد خود در دهه های گذشته رساند. و خودکامگان را در همه جا به وجد آورد. جانسون حاکمیت قانون و احترام به معاهدات را به یکی دیگر از شوخی های بد خود تبدیل کرد. در 1 ژوئیه امسال، جانسون در توییتی نوشت: «25 سال پیش، ما به مردم هنگ کنگ قول دادیم. ما قصد داریم آن را حفظ کنیم.» سفارت چین در دوبلین این مطلب را بازنشر کرد و در پاسخ به آن نوشت: «2 سال پیش، ما به پروتکل ایرلند شمالی (sic) قول دادیم. ما مصمم هستیم که آن را بشکنیم.» نکته وحشتناک این است که چینی ها در این زمینه حق داشتند: رفتار جانسون به آنها اجازه داد تا تعهداتی را که 25 سال پیش انجام داده بودند نادیده بگیرند.
این همان سطحی است که جانسون بریتانیا را در صحنه جهانی به آن تنزل داده است و آن را به بازی منصفانه برای تمسخر ظالم تبدیل کرده است. حتی در حالی که جانسون با حمایت از اوکراین خوب عمل می‌کرد، همزمان به ولادیمیر پوتین این زمینه را می‌داد تا باور کند که غرب فقط وانمود می‌کند که به حاکمیت قانون اعتقاد دارد. این نزول فقط برای بریتانیا بد نیست. این برای کل جهان دموکراتیک بد است. جانسون یکی از دموکراسی‌های تاریخی بزرگ را به دولتی تبدیل کرد که در آن بدبینی، بی‌احتیاطی و بی‌احترامی خودش به سیاست رسمی تبدیل شد. او با این کار به هر دشمن دموکراسی اجازه داد که بگوید این یک سیستم توخالی است که قوانین و ارزش‌هایش ساختگی است.
اینطور نیست – و کسانی هستند که برای دفاع و تعمیق آن به مبارزه ادامه خواهند داد. سوال بزرگی که پیش روی بریتانیا قرار دارد این است که آیا می‌تواند به عنوان یک حضور محترمانه، قانونمند و جدی در امور بین‌الملل به آن طرف مبارزه بپیوندد؟ دیدن پاسخی از درون صفوف کسانی که به جانسون اجازه دادند کشورشان را چنین مسخره کند، بسیار سخت است. آسیبی که جانسون وارد کرده است به سرعت جبران نخواهد شد – یا توسط کسانی که آن را فقط زمانی غیرقابل تحمل می‌دانند که منافع فوری خودشان را تهدید می‌کند.
فینتان اوتول ستون نویس روزنامه ایرلندی تایمز است

source

توسط artmisblog