با لغو شدن Roe v Wade و بازگرداندن ممنوعیت سقط جنین در ایالات متحده، زنانی از سراسر جهان که برای بچه دار شدن تحت فشار بودند داستان های خود را تعریف می کنند.
من دو سال بعد از ازدواج باردار شدم و این بدترین اتفاقی بود که ممکن بود برایم بیفتد زیرا در اواسط جدایی از شوهرم بودم. او سعی کرده بود به من ضربه بزند و من نمی خواستم در آنجا بمانم تا ببینم آیا او دوباره این کار را می کند یا خیر.
من هرگز بچه‌ها را دوست نداشتم، بنابراین علاقه‌ای به داشتن فرزند نداشتم. سقط جنین اولین چیزی بود که به ذهنم رسید، اما تنها جایی که در نزدیکی آن مجاز بود مکزیکو سیتی بود و فقط تا 12 هفتگی.
معمولا ساعت 10 صبح سرکار می روم. مادرم به من کمک می کند تا خانه را اداره کنم. او از خانه و غذا مراقبت می کند و تمام روز از دختر کوچکم مراقبت می کند تا من سر کار هستم. ساعت 8 شب به خانه می رسم. اغلب مجبورم با دخترم بازی کنم حتی اگر خسته باشم. حوالی ساعت 9 تا 10 شب او را می خوابانم، و فیلم می بینم یا کاری انجام نمی دهم – این تنها زمان استراحت من است. وقتی بالاخره به خواب می‌رود، من شروع به انجام کارهای دیگر می‌کنم. اگر در یک سوپرمارکت پیشنهادهای تخفیف پیدا کنم، محصولات را می خرم و آنها را به صورت آنلاین می فروشم. برای پرداخت قبوض باید هر کاری که می توانید انجام دهید.
همه مرا سرزنش می کنند که چرا خوشبختی خودم را فدا نکردم تا دخترم در خانه ای با مادر و پدرش بزرگ شود. آنها به من این احساس را می دهند که به دلیل قرار دادن شادی خودم بر شادی او خودخواه هستم. مشکل مربوط به جهل در جامعه است. مادرانی را که می خواهند قبل از مادر شدن، زن باشند، شیطان می کند، زنانی که می خواهند شاد باشند و همه چیز را فدای فرزندانشان نکنند.
فکر می‌کنم همانطور که متوجه شدم مادرم از مادری پشیمان شده است، دخترم نیز همین را خواهد فهمید. من نمی خواهم تظاهر کنم، اما واقعاً معتقدم که اگر کارها را درست انجام دهم، او متوجه می شود. اگر به کودکان عشق، محبت و هر آنچه ممکن است بدهید، و آنها این را بدانند، در نهایت، پشیمانی یا عدم پشیمانی از داشتن آنها در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد. شاید مادرم نمی خواست من را داشته باشد اما مرا داشت و دوستم دارد و بقیه اش تاریخ است.
و با این حال هنوز دلم برای زندگی قبلی ام تنگ شده است. به همان اندازه که آرزو می کنم به نقطه پذیرش رسیده بودم، هنوز هم نمی توانم انجام دهم.
در 17 سالگی با پدر فرزندم آشنا شدم. من در نهایت در یک رابطه سمی قرار گرفتم و تحت فشار قرار گرفتم که از کاندوم استفاده نکنم و به جای آن قرص مصرف کنم. قضاوت از بیرون آسان است، اما وقتی عاشق کسی هستید، در نهایت تمام مسئولیت را به عهده می‌گیرید.
من در 18 سالگی باردار شدم زیرا کنترل بارداری ام ناموفق بود و با وجود اینکه نمی خواستم مادر شوم، به هر حال به دلیل باج گیری عاطفی پدر این کار را ادامه دادم. او من را متهم کرد که می خواهم بچه ما را بکشم. مادرم به من گفت: «در این خانه ما سقط نمی‌کنیم – اگر لازم باشد، رسیدگی می‌کنم» و «حالا که ذره‌ای بهت خوش گذشت، باید با عواقبش کنار بیایی». و من انجام دادم.
در ابتدا سعی کردم آن را بپذیرم. می خواستم مادر خوبی باشم و وانمود کنم که آنقدرها هم بد نیست. می‌خواستم بزرگ‌تر از خودم به نظر برسم، زیرا مردم مرا به خاطر این‌که مادر جوانی هستم قضاوت می‌کردند.
تا اینکه یک روز با خودم صادق بودم. در آینه نگاه کردم و به خودم گفتم: "من می خواهم چه کسی را گول بزنم؟ من نمی خواهم مادر شوم.» تظاهر به خوشحالی می کردم تا اطرافیانم به من برچسب شکست خورده و احمقی با زندگی شکسته نزنند.
از واقعیتم متنفرم، زندگی ای که انتخاب نکردم داشته باشم. الان اون معلم تربیت دینی ضد سقط جنین کجاست؟ آیا او از فرزند من مراقبت می کند؟ سابق من گفت که ما باید با عواقب آن روبرو شویم، پس چرا او نفقه فرزند را پرداخت نمی کند؟ چرا باید با احساس گناه مادرم که از او مراقبت می کند زندگی کنم تا بتوانم درس بخوانم؟ برای من واقعاً سخت است، زیرا یک بارداری ناخواسته نه ماه طول نمی کشد – یک عمر طول می کشد.
چند ماه پیش به دلیل غیبت دخترم از مدرسه، خدمات اجتماعی با من تماس گرفتند. وقتی با پدرش است این اتفاق می افتد. با این وجود، به نظر می رسد که هر اتفاقی بیفتد، مسئولیت آن با من است. آنها با علم به اینکه او از نظر روانی من را مورد آزار و اذیت قرار داده است، به شکلی زیرکانه مرا مجبور کردند که در جلسات میانجیگری با او شرکت کنم. جهنم بود در جلسات بعدی، آنها به من گفتند که چه مادر بدی هستم، که تحصیلات من نمی تواند مهمترین چیز در زندگی من باشد، که باید "به عنوان یک زن به تعهداتم عمل کنم".
چندی پیش وقتی برای بردن دخترم آمد، به من حمله فیزیکی کرد. رفتم دکتر و بهش گزارش دادم. هنوز در حال رسیدگی است و قاضی تصمیمی در مورد پرونده نگرفته است، اگرچه حقیقت این است که من امید زیادی ندارم. ما در یک جامعه جنسیتی زندگی می کنیم.
کبودی ها در نهایت بهبود می یابند، اما آزار روانی بسیار طولانی تر است. این روزها احساس آرامش بیشتری دارم و رابطه بهتری با دخترم دارم. من از او به شکل دیگری لذت می برم، به دنبال علایق مشترکی مانند نقاشی کردن، پخش موسیقی که برای او دوست دارم. انگار خواهر من بود. رابطه سرگرم کننده تر است.
مادری تضادهای زیادی ایجاد می کند و یکی از آنها این است: من دخترم را به عنوان یک شخص دوست دارم، اما از مادر شدن پشیمانم. میدونم درکش سخته من از ایده آل مادر فداکار و فداکاری که جامعه از شما انتظار دارد متنفرم. شما زمانی یک نفر بودید – اما وقتی مادر می شوید، تمام دنیا فکر می کنند می توانند نظرات خود را در مورد کاری که انجام می دهید بیان کنند و با شما مانند یک کودک رفتار کنند.
من قبل از ازدواج کار می کردم. من هیچ چیز در مورد بچه دار شدن نمی دانستم زیرا هیچ یک از نزدیک ترین دوستانم بچه نداشتند، اما دیدم که چقدر برای شوهرم که به 40 سالگی نزدیک می شد اهمیت دارد. به علاوه، او به من گفت که تمام دوستان زن بالای 40 سالش بدون فرزند به یک افسردگی عمیق به خاطر بچه دار نشدن من از این ایده ترسیدم و به این نتیجه رسیدم که شاید خوب باشد امتحان کنم. اینطوری شروع شد.
من کاملاً آماده نبودم. الان هر روز ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شوم، حتی در تعطیلات. من 45 دقیقه فرصت دارم تا لباس بپوشم، سعی کنم بچه هایم را وادار کنم چیزی بخورند، آنها را برای مدرسه لباس بپوشم، جعبه های ناهارشان را بسته بندی کنم، دندان هایشان را مسواک بزنم، و صورت و دست هایشان را بشویم. بعد از آن اتوبوس آنها را سوار می کند و احساس می کنم در این 45 دقیقه نیمی از انرژی روزانه ام را از دست داده ام. من کارهای خانه را انجام می دهم، سپس شوهرم از خواب بیدار می شود و برنامه صبحگاهی آرام و آرام خود را شروع می کند.
ساعت 3 بعد از ظهر اتوبوس برمی گردد. در چند سال گذشته، بازگشت بچه ها از مدرسه به معنای دو ساعت گریه و فریاد بی وقفه بوده است. شامشان را آماده می کنم. بالاخره موفق شدم آنها را به خوردن و بازی وادار کنم. سپس آنها را دوش می‌گیرم، پیژامه‌هایشان را می‌پوشم، دو یا چند کتاب می‌خوانم، برای دهمین بار همان لالایی را می‌نوازم و آنها می‌خوابند. بعد از آن چند کار انجام می دهم یا با شوهرم تلفنی صحبت می کنم. بعد میخوابم
شوهرم برای کار، ملاقات با همکارانش، شام خوردن زیاد سفر کرده است. او مانند قبل از بچه دار شدن ما زندگی می کرد، با این تفاوت که من دیگر آن را با او در میان نمی گذارم. من تنها در خانه با بچه ها هستم.
متاسفم که از قبل با شوهرم در مورد نحوه برخورد ما با فرزندپروری به توافق نرسیدم. او این را بدیهی می دانست که پدرها مانند مادر نیستند و مادران هستند که بچه ها را بزرگ می کنند. او از زمانی که بچه ها دو ساله بودند یاد گرفت چگونه پوشک عوض کند و در شش سال گذشته هرگز یک روز کامل را با آنها تنها نگذرانده است.
می‌دانم که تقصیر او نیست، بلکه جامعه‌ای است که در آن بزرگ شده است. و با این حال می خواهم از او بپرسم: "آیا می دانستی این اتفاق برای من خواهد افتاد؟ آیا می‌دانستید که من همیشه با بچه‌ها تنها در خانه گیر می‌افتم؟ و اگر می دانستی چرا به من نگفتی؟»
من فرزندانم را دوست دارم، شوهرم را دوست دارم، اما وقتی به زندگی قدیمی خود فکر می کنم باید اعتراف کنم که بسیار لذت بخش تر و هیجان انگیزتر بود. از وقتی بچه هایم به دنیا آمدند، احساس می کنم دیگر هدفی در زندگی ندارم. من کی هستم؟ من اینجا چیکار می کنم؟ من کجا میروم؟ بچه‌های من اولویت مطلق من شده‌اند – آموزش آنها، نیازهای روزانه آنها، سلامتی آنها، شادی آنها – اما من چطور؟ من نمی توانم پاسخی پیدا کنم، بنابراین از خودم نپرسیدم که رویاهایم چیست.
من در یک جامعه فوق مذهبی با تعصب زیاد بزرگ شدم. از ابتدا به من می گفتند نقش من در زندگی این است که مادر و همسر باشم. اطرافیان من پنج یا شش فرزند داشتند، بنابراین می توان گفت که من مقدر شده بود که مادر شوم. یادم هست یک بار وقتی 12 ساله بودم و در دریاچه ای ماهیگیری می کردیم، چهار اسم را روی شن ها نوشتم: سه پسر و یک دختر. با وجود اینکه نام ها تغییر کرده اند، من همیشه می دانستم که قبل از 30 سالگی چهار بچه می خواهم.
الان چهار پسر دارم من عادت داشتم آرامش داشته باشم، خانه ای مرتب داشته باشم. و آنچه من دارم سروصدا و هرج و مرج دائمی است. حتی 10 دقیقه هم نمی گذرد که آنها فریاد و دعوا نکنند. کسی مدام از من چیزی می خواهد. هر روز از سحر تا شب که آنقدر خسته می شوم که به رختخواب می روم همین است. وضعیت مراقبت از کودکان فاجعه بار است: هیچ مکان در دسترس نیست و آنها زود بسته می شوند. اگر فرزند شما بیش از 20 روز در سال بیمار است، باید مرخصی بدون حقوق بخواهید.
دارم سال شماری می کنم تا آخرین 18 ساله شود و خانه را ترک کند. 13 سال است که خواب راحتی نداشته ام. من فقط می خواهم بتوانم هشت ساعت بخوابم، با استراحت سر کار بروم، آرام به خانه بیایم و تلویزیون تماشا کنم. الان فقط کارتون می بینیم.
وقتی شوهرم 28 ساله شد، این نگرش را در پیش گرفت که "از این به بعد هر کاری که دلم می خواهد انجام می دهم زیرا در تمام زندگی ام از اعتماد به نفس پایین رنج می بردم". ناگهان مردی پیدا کردم که او را نمی شناختم. من با سه بچه در خانه تنها ماندم چون کار و علایق او حرف اول را می زد.
یه روز دیگه نتونستم تحمل کنم سوار ماشینم شدم و با سرعت زیاد بی هدف از بزرگراه راندم. نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. و در آن لحظه فکری در ذهنم گذشت: "اگر فقط چرخ را رها کنم چه؟" بعد به فکر فرزندانم افتادم و متوجه شدم که آنها با پدرشان زندگی نمی کنند و تلاش کردم تا به خانه برگردم.
هیچ چیز قوی تر از عشق کودک به مادرش نیست. این یک عشق واقعی و بی گناه است. عشق مادر بسته به شرایط تغییر می کند، اما آنچه من عشق اساسی می نامم همیشه وجود دارد. فرزندان من در قلب من هستند – آنها را دوست دارم و هر کاری که انجام می دهم برای آنها انجام می دهم. با این وجود، اگر می توانستم دوباره شروع کنم، هیچ کدام از آنها را نداشتم. این واقعیت که این خیلی غیر قابل تحمل شده است چیزی است که قبلاً نمی توانستم بدانم. من آرامش، فضا و زندگی ام را می خواهم.
من از دست خودم عصبانی هستم زیرا در 12 سالگی این ایده دیوانه وار را داشتم و به اندازه کافی برای انجام آن سرسخت بودم. این دروغ است که مادر شدن بزرگترین خوشبختی دنیاست. چرا دوستانم یا مادربزرگم که مشتاق مادر شدن نبودند به من هشدار ندادند؟ چرا قبل از اینکه من مادر شوم کسی عینک رز من را در نیاورد؟
در اینجا زنی که نمی خواهد بچه دار شود تهدیدی برای نظم اجتماعی است. استدلال این است: برای داشتن جمعیت بیشتر از اعراب، باید تعداد بیشتری نوزاد یهودی داشته باشید. اگر مادر نیستی به وطن خیانت می کنی.
من نمی خواستم خدمت سربازی بروم اما واجب است. پس چگونه می توان خود را از ارتش نجات داد؟ با ازدواج کردن. شوهرم با من خیلی خوب بود. هرگز به این فکر نکرده بودم که آیا می‌خواهم مادر شوم یا نه – این کار خودکار بود. من همون موقع باردار شدم قبل از اینکه اولین فرزندم به دنیا بیاید، می دانستم که پشیمان هستم. نمی‌توانستم آن را با کلمات بیان کنم، اما می‌دانستم که اشتباه است.
نسبت به فرزندانم احساس گناه می کنم. خیلی سخت است چون آنچه را که از مادر نیاز داشتند نداشتند. الان هر کاری از دستم بر می آید برای نوه هایم انجام می دهم. من از آن لذت نمی برم، اما از هر نظر به آنها کمک می کنم. این "شغل" بسیاری از زنان است که از شوهران، فرزندان و افراد مسن مراقبت می کنند. از نظر اجتماعی، ما مقدر شده ایم که مراقب باشیم.
من رابطه متوسطی با فرزندانم دارم. ما چیزهای مشترک زیادی نداریم وقتی همدیگر را می بینیم، در مورد چیزهای بی اهمیت صحبت می کنیم، اما هیچ وقت از من درباره گذشته ام نمی پرسند، مثلاً کجا و چگونه بزرگ شده ام. آنها علاقه ای ندارند هر چه سال ها می گذرد، ما بیشتر و بیشتر از هم دور می شویم. آنها اکنون خانواده خود را دارند و به کارهای دیگری مشغول هستند.
من از مرگ نمی ترسم، اما وقتی خودم را در آینه می بینم، پیرزنی بیمار را می بینم و برای خودم متاسفم. من خودم را نمی شناسم سالهای جوانی را هدر دادم و اکنون زمانی برای تحقق آرزوهایم ندارم.
وقتی من و شریک زن فعلی ام برای اولین بار، سال ها پیش با هم آشنا شدیم، عاشق هم شدیم. ما می‌خواستیم با هم زندگی کنیم، اما در آن زمان این خلاف قانون بود که حتی در اسرائیل با هم دیده شویم و ما خیلی جوان بودیم که بتوانیم آن را به چالش بکشیم. یک روز مادرم به خانه پدر و مادرش آمد و صحنه وحشتناکی ایجاد کرد زیرا فهمیده بود ما لزبین هستیم. بعد از آن مدت زیادی همدیگر را ندیدیم. من ازدواج کردم. سالها بعد او به من زنگ زد، بالاخره همدیگر را دیدیم و تصمیم گرفتیم دوباره زوج باشیم. او عشق زندگی من است و من مال او هستم.
من هرگز نباید با یک مرد ازدواج می کردم یا بچه دار می شدم. کار درست این بود که با شریک فعلی ام باشم، اما نتوانستیم – خیلی جوان بودیم. سخت است که همیشه احساس گناه کنم، اما من اینگونه احساس می کنم: در برابر مادرم، فرزندانم و شریک زندگی ام مقصر هستم.
لوئیزیانا یک جامعه بسیار کاتولیک است و این زن ستیزی اجتماعی که از نظر مذهبی اعمال می شود وجود دارد. مادرم دبیرستان را تمام نکرد. او یک ماه قبل از 17 سالگی ازدواج کرد و در 21 سالگی صاحب سه فرزند شد. نه شغلی، نه تحصیلی، نه شغلی. خسته از جمجمه اش. اصلاً آن چیزی نبود که می خواستم با زندگی ام انجام دهم. برای من داشتن شغل، تحصیلات دانشگاهی و آزادی من مهمتر بود. دیدم بچه‌دار شدن با زنان خانواده‌ام چه می‌کند و نمی‌خواستم با آن کار کنم.
سپس ناگهان ساعت بیولوژیکی بین سنین 24 تا 26 سالگی شروع به تیک تاک شدن کرد. و مغز من را تحت تأثیر قرار داد. با خودم فکر کردم شاید حق با مامان است که من بزرگ شده ام و حالا می خواهم مادر شوم. من تصمیم گرفتم که می خواهم بچه دار شوم و اگر تا 30 سالگی این اتفاق نمی افتاد، این اتفاق نمی افتاد.
من تقریباً 29 ساله بودم که با او آشنا شدم و در شش ماهگی ازدواج کردیم و باردار شدیم. ساعت بیولوژیکی من باید ضریب هوشی من را موقتاً پایین آورده باشد تا من حاضر باشم با آن نوع آدمی برخورد کنم، کسی که همه آن چیزی است که در یک مرد نفرت داشتم، فقط برای اینکه بتوانم از اسپرم او بهره ببرم. تا زمانی که دخترم به دنیا آمد و بدن ریز او را به من دادند، با چشمان آبی درشت او – چشمان من – که منتظرانه به من خیره شده بود، متوجه شدم که این یک اشتباه بزرگ است.
او نمی خواست چیزی را رها کند. زمانی که بعد از زایمان در بیمارستان بودم، مجبور شدم زنگ بزنم و به او بگویم که برای دیدن فرزندش بیاید، زیرا او خیلی مشغول بازی های ویدیویی بود. خیلی وقت ها بود که ساعت شش صبح از خواب بیدار می شدم و چون با دوستانش بیرون بود، جایی پیدا نمی شد. و این برای مدت طولانی ادامه یافت. بعد از اینکه من او را ترک کردم، او شروع کرد به درخواست از شوهر جدیدم که او را به فرزندی قبول کند تا مجبور به پرداخت نفقه نباشد. ما در نهایت این کار را کردیم، فقط برای اینکه او مجبور نباشد با او وقت بگذراند. او توانست نسبتاً سالم از آنجا دور شود – مردم او را قضاوت نمی کنند.
باید قبول می‌کردم که این اشتباهی بود که مرتکب شدم – این هرگز تقصیر او نبود که از کار بزرگ کردن او لذت نمی‌بردم. گاهی غم و اندوه بود، گاهی احساس گناه و گاهی فقط غرق شدن و رنجش از توانایی شوهر سابقم برای دور شدن. همه این چیزهای کوچک منفی بارها و بارها که مطمئنم همه احساس می کنند، اما در عین حال همه از آن شغل متنفر نیستند. برخی از افراد فقط قرار بود پدر و مادر باشند و فکر نمی کنم من یکی از آنها باشم.
شما از انجام کارها برای خودتان دست می کشید زیرا باید روی مراقبت از کودک تمرکز کنید و باید کار کنید. بعد از آن واقعاً زمانی باقی نمانده است، بنابراین هر چیزی که فوراً مهم نیست فقط به کناری می رود تا زمانی که متوجه شوید دیگر برای خودتان کاری انجام نمی دهید.
سوال "آیا با دانستن آنچه امروز می دانید دوباره مادر می شوید؟" به نظر می رسد این یک بله یا نه آسان است، و من در گذشته بدون اینکه عمیقاً در مورد آن فکر کنم پاسخ منفی داده ام. اما نمی‌توانم به گذشته برگردم و به یاد بیاورم که از نقش والدین متنفر بودم و فرزندی را که داشتم یا کارهایی که انجام داده‌ام و بدون آن کودک در زندگی‌ام انجام نمی‌دادم فراموش کنم.
من کاملا دخترم را دوست دارم و ما رابطه فوق العاده ای داریم. یکی از او پرسید که درباره من چه فکری می کند و او گفت که من بهترین دوست او هستم. او قبل از اینکه به او بگویم از مادر بودن پشیمانم می‌دانست، اما فکر می‌کند من واقعاً کارم را خوب انجام داده‌ام. او با دانستن این که او را دوست داشته و می خواستند بزرگ شد – تفاوت بزرگی بین متنفر بودن از مادر بودن و تنفر از فرزندتان و داشتن والدینی که واقعاً شما را می پرستند، حتی اگر از انجام این کار متنفر باشند، وجود دارد.
و هنوز … من فکر می کنم شما خیلی بیشتر از آنچه در ازای دریافت می کنید تسلیم می شوید. من آنقدر از پدر و مادر بودن خود را از دست دادم که دائماً در تلاش برای برگرداندن آن هستم، و هر چه بزرگتر می شوم، بازگرداندن چیزی که از دست داده ام سخت و دشوارتر می شود. من از دخترم عشق بی قید و شرط دریافت می کنم، و این فوق العاده است، اما او بزرگ می شود و ادامه می دهد، و امیدوارم زندگی خود را مانند من تسلیم نکند، زیرا واقعاً ارزشش را ندارد.
این یک عصاره ویرایش شده از Undo Motherhood توسط دایانا کارکلین است که توسط انتشارات و گالری شیلت منتشر شده است.

source

توسط artmisblog