من به‌عنوان مراقب پدرم، همیشه پشت تلفن یا در صف قرار ملاقات هستم. سعی می‌کنم ذهن‌آگاهی را از بین ببرم تا خشم را آرام کنم
پدرم، که من از او مراقبت می کنم، چند هفته ای نیست . او رفته پیش خواهرم در حومه شهر بماند، بنابراین من کمی جا دارم، کمی مرخصی دارم. این به من استراحت می دهد، اگرچه دقیقاً زمان مهمانی نیست. من پول ندارم، بنابراین زیاد تلویزیون می بینم، کتاب می خوانم، در خانه آرام می شوم. من احتمالاً کسل‌ترین آدم به نظر می‌رسم – من فقط چای می‌نوشم و نان می‌خورم.
مراقب بودن عجیب است. در زمان‌های آرام، ممکن است به آینده و کارهایی که روزی می‌توانم انجام دهم فکر کنم. من قبلاً عاشق کار به عنوان گل فروشی بودم و در آن مهارت دارم، اگرچه فکر نمی کنم بیشتر از این بتوانم از عهده بخش خدمات مشتری برآیم. اکنون با مردم آن را تجربه کرده ام. من ساعت های زیادی را صرف کار با وزارت کار و بازنشستگی (DWP)، NHS، تلفن زدن، صف برای قرار ملاقات کرده ام. من در تلاش برای خوب بودن با مردم به حد خود رسیده ام – اما جنبه خلاقانه گل فروشی، حضور در اتاق پشت با موسیقی و گل های شما؟ من آن را دوست دارم.
اگرچه این افکار دشوار هستند، زیرا اول از همه، این بدان معناست که پدرم یا مرده یا در خانه است. او می تواند 30 سال دیگر در او باشد و تا آن زمان نمی دانم جهان یا نیروی کار چگونه خواهد بود. من یک شکاف بزرگ در CV خود خواهم داشت و چیزی برای نشان دادن آن وجود ندارد. به راحتی می توان مراقب بودن را با داشتن فرزند مقایسه کرد، زیرا از نظر مسئولیت پذیری، شباهت هایی وجود دارد. اما وقتی بچه دار می شوید، همه حالشان خوب است، پنج سال دیگر بزرگ می شوند و مدرسه را شروع می کنند. پدرم قرار نیست مستقل تر شود، او فقط به کمک بیشتری نیاز دارد – و وقتی دیگر به کمک من نیاز ندارد، به بدترین دلیل ممکن است. این تقریباً مانند داشتن یک بچه در عقب است.
ممکن است با فکر کردن به آن دیوانه شوید، بنابراین من مجبور شدم «کار» زیادی روی خودم انجام دهم. پر از خشم بودن آسان است، بنابراین من شروع به مدیتیشن، انجام یوگا، تمرین شکرگزاری و تلاش برای دنبال کردن کل چیز "زندگی در لحظه" کرده ام. هنوز این افکار بر من آویزان است: "او هر لحظه ممکن است بمیرد… اوه روزهای من، امیدوارم که نمرد… این دردی است که باید از او مراقبت کنم… اما چاره چیست؟" وقتی غافلگیر می شوند، فقط باید اجازه بدهم بگذرند. او اکنون در امان است.
پدر من خنده دار است، بنابراین خنده زیاد، طنز زیاد است، حتی اگر هوا تاریک باشد. روز قبل، داشتم برایش خرید می کردم و گفتم: «آیا دوست داری یک یخچال پر از غذا ببینی؟»
او گفت: "اوه نه." «به آن نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم، «ممکن است قبل از اینکه بتوانم همه آن را بخورم بمیرم!» در حال حاضر چیزی در مورد سلامتی او در جریان است. او وزن زیادی از دست داده است. روز دیگر، او به من گفت که به جای بطری معمولی چهار پیمانه ای، فقط یک لیوان شیر بخرم – یعنی ممکن است زنده نباشد تا تمام آن را بنوشد. گفتگو در مورد مرگ دائمی است.
با این حال، بیشتر اوقات، من واقعاً به این فکر نمی‌کنم که چه اتفاقی ممکن است بیفتد – فقط اکنون با آن سروکار دارم. صاحبخانه پدر نوشته است که اجاره بها را هفته ای 10 پوند افزایش می دهد، بنابراین من با افراد مسکن تماس گرفتم، آنها گفتند که او به یک قرارداد جدید نیاز دارد تا بتواند این کار را انجام دهد. به هر حال این آپارتمان دیگر برای پدر مناسب نیست. دارای پله است و گرمایش مرکزی وجود ندارد، فقط بخاری فضا وجود دارد. موش‌ها هم هستند – ما سم زدیم و بعداً می‌روم تا همه مرده‌ها را بیرون بیاورم. فرش رتبه است. هیچ راهی وجود ندارد که صاحبخانه بتواند آن را به دیگری در ایالتی که در آن است اجاره دهد. من نام پدر را در چند لیست انتظار برای یک آپارتمان در طبقه همکف آورده ام و تلاش می کنم تا او را به جایی امن تر برسانم.
صاحبخانه خودم عالی است – او چیزی در مورد افزایش اجاره بها نگفته است، اگرچه من نمی دانم که آیا او سرش را در شن فرو کرده است. قیمت ها الان دیوانه شده مامانم برایم اسپرد آفتابگردانم را خرید که از 90 پوند به 2 پوند افزایش یافته است. من به زمستان و هزینه گرمایش بیش از همه فکر می کنم و از خودم می پرسم که چگونه از پس آن بر می آییم. سپس به ذهن آگاهی برمی گردد. همه ما برای یک دقیقه خوب هستیم. این تمام چیزی است که ما داریم.
همانطور که به آنا مور گفته شد. سیوبهان 30 ساله است و در میدلندز زندگی می کند. اسامی تغییر کرده است
Trussell Trust یک مؤسسه خیریه ضد فقر است که برای پایان دادن به نیاز به بانک های مواد غذایی مبارزه می کند. حمایت خود را در: www.trusselltrust.org/guardian نشان دهید

source

توسط artmisblog