هر دوی ما در دوران رشد عاشق موسیقی بودیم، اما وقتی سی دی دمو خود را برایم فرستاد، ترسیدم مورد تمسخر قرار گیرد. اکنون اینترپل گروه مورد علاقه من است – و ما بهترین دوستان هستیم
داستان او در سال 2018 در رویال آلبرت هال لندن به پایان می رسد. من در کنار بقیه صحنه های فروخته شده ایستاده ام، با مشت به یخ خشک می زنم، در طول نمایش پرفروش اینترپل در کنار Lights غرش می کنم، در نقش کوچکترین برادرم، دانیل، پل بنکس، خواننده، پاول بنکس، ازدحام جمعیت را رهبری می کند. همه ما می خوانیم: "به همین دلیل تو را در آغوش می گیرم"، "به همین دلیل است که تو را عزیز می دارم."
اما این داستان اینگونه آغاز نمی شود. از سال 1985 در پاریس شروع می‌شود، جایی که من به مادرم گفتم وقتی با دو برادرم، مارک 13 ساله و دانیل، 10 ساله به واشنگتن دی سی مهاجرت کند، به او نخواهم پیوست. ما چهار سال پیش برای کار پدرم از لندن نقل مکان کردیم، اما پدر و مادرم طلاق گرفتند. من به لندن برمی گردم، جایی که به مامان می گویم، تبدیل به فردی می شوم که به طور حرفه ای موسیقی گوش می دهد. در نهایت این کار را انجام دادم و در طول دهه 90 به عنوان کارمند در NME کار کردم.
من و برادرانم در بیشتر دورانی که با هم تربیت کردیم، یک اتاق خواب مشترک در یک آپارتمان کوچک در لندن داشتیم و روی تخت‌های دوطبقه می‌خوابیدیم. رابطه ما لزوما نزدیک بود، اما قابل احتراق. من اغلب با مارک دعوای فیزیکی داشتم. دانیال مهربان و مهربان، صلح‌جو بود. آرزوی او این بود که همه ما فقط با هم کنار بیاییم، نیازی که با آگاهی از جدایی والدینمان شدیدتر شد.
هر چند ما سه نفر فراتر از درام والدین، زمینه مشترکی داشتیم. مهمتر از همه ما یک دین واقعی مشترک داشتیم: موسیقی پاپ. موسیقی تا زمانی که یادم می‌آید وسواس من بود و این ارادت از بالای تختم فروکش کرد و برادرانم را هم مسحور کرد. فرهنگ جوانان اوایل دهه 1980 – مدل مو، لباس – به شدت بر هر سه ما تأثیر گذاشت. وقتی در نوجوانی من بالاخره اتاق های خودمان را گرفتیم، طنین خانه به سه استریو رسید.
بعد از اینکه خانه را ترک کردم، فاصله فیزیکی به این معنی بود که ما فقط یک بار در سال همدیگر را می دیدیم، اما موسیقی پیوند ما را حفظ کرد، راهی که برای صمیمیت خواهر و برادر پیش می رفتیم. نوارهای میکس را با هم عوض می‌کردیم، با هم می‌رفتیم مغازه ضبط. در یک بازدید، متوجه شدم که دانیل نوجوان همیشه در آپارتمان مادرم یک گیتار را دور گردن خود می‌برد و مکرراً همان ریف‌ها را می‌نواخت. من هرگز توجه لازم برای یادگیری یک ساز را نداشتم، اما تمرکز دانیل ثابت بود.
یک روز در سال 2001 بسته ای از نیویورک، جایی که دانیل در آن زندگی می کرد، رسید. پاکت حاوی یک پشته از سی دی های نمایشی بود که با نام یک گروه مهر شده بود: اینترپل . برادرم ظاهراً در این گروه گیتار می نواخت و می خواست من آنها را بشنوم.
می‌دانستم که در چند سال گذشته، پس از تحصیل در رشته زبان فرانسه و ادبیات در دانشگاه نیویورک، او در یک گروه موسیقی حضور داشت، اما تصور نمی‌کرد که آن‌ها از اقیانوس برای من سفر کنند. من فکر می‌کردم که این یک سرگرمی است، که کار او برای لیبل‌های مستقل تمرکز اصلی او بود، اما این بسته این فرض را زیر سوال برد.
بشارت ما برای موسیقی به طور جداگانه تا بزرگسالی ادامه یافته بود. زمانی که من یک روزنامه‌نگار موسیقی شدم، او قبل از اینکه نقش‌های تمام وقت را به دست آورد، در لیبل‌ها کارآموزی کرد. او خود را یک اپراتور زیرک نشان داد. اخیراً، او بازوی آمریکایی برچسب بریتانیایی Domino را از آپارتمانش باز کرده بود، بنابراین من از این دمو شگفت زده شدم. آیا او یک مغول جوان نبود تا یک نوازنده؟
در آن لحظه متوجه شدم که او را به خوبی نمی شناسم. من آنقدر درگیر خودم بودم، آنقدر روی کار و زندگی خودم متمرکز بودم که نمی‌توانستم در مورد او فکر کنم. او فقط برادر بچه من بود که شغل جالبی در تجارت موسیقی پیدا کرده بود. من از این رویای خلاقانه او خبر نداشتم.
با این وجود، این سی‌دی‌ها تهاجمی به عرصه روزنامه‌نگاری موسیقی من به نظر می‌رسیدند. مردم در کسب و کار من در مورد گروه موسیقی برادرم چه فکری می کنند؟ من به خاطر وفاداری خانواده ام امیدوار بودم که این کار درخشان باشد، اینترپل موفق شود، اما می ترسیدم که آنها موفق نباشند. چه می‌شد اگر با منتقدان مواجه شد؟ اگر مردم از اینترپل متنفر بودند چه می شد؟ شرم آور، فکر می کردم که آیا با هر آنچه که درباره موسیقی برادرم فکر می کند، قضاوت می شوم؟
یادداشت او با بسته این سوال را مطرح می‌کرد که آیا می‌توانم به این نسخه نمایشی گوش کنم، شاید آن را به هر کسی که ممکن است علاقه‌مند باشد ارسال کنم. خیلی عصبی بودم که نمی‌توانستم آن را خیلی بیشتر از یک گوش دادن گذرا بکنم (فکر می‌کنم خیلی خوب به نظر می‌رسد)، دموها را برای یک روز دیگر کنار گذاشتم. آن زمان فرا رسید که در تابستان 2002، خود را در دفتر NME دیدم. یک روز بعدازظهر سردبیر نقد در حالی که یک سی دی در دست داشت در اتاق راهپیمایی کرد.
او با افتخار به گالری گفت: "من آن EP اینترپل را دارم." سر و صدای دفتر NME محیط خاموش شد زیرا اتاق در انتظار گوش دادن به آن مکث کرد. این اولین انتشار رسمی با جدیدترین نام باسن از نیویورک بود و انتظارات قضاوتی افزایش یافت.
بازی را فشار داد. من بلافاصله خط گیتار برادرم را شناختم. PDA، اولین آهنگ دمویی که دانیل برای من فرستاده بود، یک آبشار ناهموار از ملودی که به سرعت در قالب شعر باز می شود. موج نوی دلنشین و مدرن، درست برای این اتاق.
با بالا رفتن صدا، بی اختیار متوجه شدم که از روی میز بلند می شوم. با ناله‌ای شنیدنی، قبل از اینکه گروه کر از راه برسد، از درهای تابدار به سمت آسانسور هل دادم. وقتی بیرون می‌رفتم از ترس ناله می‌کردم، نه بغض و نه خجالت. من ترسیده بودم. من از شنیدن اینکه کسی در NME بگوید از اینترپل خوشم نمی‌آید، می‌ترسیدم و فکر می‌کردند موسیقی بد است. من نمی خواستم شاهد تمسخرهایی باشم که در NME آنقدر شنیده بودم، که به طور معمول خودم را با ذوق و شوق اجرایی زیاد کنار می گذاشتم. من حتی در آن مرحله مطمئن نبودم که آیا کسی می داند که برادرم در این گروه حضور دارد یا خیر. طاقت شنیدن این را نداشتم که کسی بگوید ممکن است موسیقی او را دوست نداشته باشد. من هم نسبت به برادرم و هم (با خنده) آبروی خودم خیلی محافظ بودم. می ترسیدم اینترپل در مورد من بازتاب بدی داشته باشد.
این کاملاً یک اشتباه محاسباتی بود.
اینترپل 1 میلیون نسخه از دو آلبوم اول خود را فروخت. سومین آلبوم آنها در ایالات متحده و بریتانیا به پنج آلبوم برتر رسید. اندکی قبل از اینکه NME را ترک کنم و به کارکنان مجله Q در سال 2003 بپیوندم، اینترپل روی جلد این هفته نامه ظاهر شد. این بار نمی ترسیدم که چگونه بر من بازتاب می کند. افتخار کردم.
در آن زمان، چیزی در رابطه من و دانیل تغییر مثبت داده بود، که اینترپل باید اعتبار آن را بپذیرد. آن‌ها اغلب در لندن بازی می‌کردند و من به هر برنامه می‌رفتم، به این معنی که بعد از کنسرت‌ها زمان بیشتری را با هم سپری می‌کردیم و به‌عنوان همفکر با داستان‌های خودمان تعامل می‌کردیم تا خواهر و برادرهایی که شش سال از هم جدا شده بودند.
بعد از یک اجرا، من و دنیل در میان زباله‌های رختکن آنها در شرق لندن روی زمین نشستیم، آبجو می‌نوشیدیم، عمیقاً در مورد زندگی‌مان، خاطراتمان از یکدیگر، خانواده و احساسات صحبت می‌کردیم. در آن ساعت رابطه ما بازسازی شد. آن موقع متوجه شدم که اگرچه من 32 ساله و او 26 ساله بودند، اما ما هرگز درست صحبت نکرده بودیم. من هم متوجه شدم که از همدلی، هوش عاطفی عمیق و آرامش او بسیار خوشم می آید. ما در آن لحظه دوست صمیمی شدیم و هرگز به گذشته نگاه نکرده ایم. امروزه ما همیشه در تماس هستیم.
حالا وقتی به موسیقی او گوش می‌دهم، چیزهایی را می‌شنوم که طرفداران دیگر می‌شنوند: موسیقی شدیدا عاشقانه گیتار که با شعر فلسفی پیوند خورده است. من دیگر از ژیمناستیک ذهنی نمی گذرم که بدانم این موسیقی جدید اینترپل برای من چه معنایی خواهد داشت. من بلافاصله پس از انتشار اولین آلبوم و در سال 2002 از آن مرحله خارج شدم. حالا من گروه مورد علاقه ام را می شنوم. فقط کمی طول کشید تا از پس خودم بربیایم.
با این حال، من بزرگترین طرفدار اینترپل در خانواده ام نیستم. اون مادر منه او که من را از فرودگاه برد، به سمت خانه‌اش در مریلند، ایالات متحده می‌رفت، در حالی که آخرین ال‌پی گروه از پنجره‌ها پخش می‌شد. یک بار، پس از صرف شام با دوستانش به افتخار دیدار من، او از همه مهمانان دعوت کرد تا برای نوشیدنی در اتاق نشیمن روشن شمع به او بپیوندند. وقتی روی مبل ها مستقر شدیم، مامان بی کلام پخش را روی ریموت استریو فشار داد. سپس چشمانش را بست و دیگر باز نکرد تا اینکه آخرین نت آلبوم دوم اینترپل با صدای کامل پخش شد. از او شگفت زده شدم، مادر مغرورم که از مهمانان مسن حیرت زده اش غافل بود.
ما به خاطر این خاطره در رختکن رویال آلبرت هال خندیدیم، من و برادرم در سال 2013 بر اثر تومور مغزی درگذشتیم، بنابراین ما همیشه لحظه ای را به او می گوییم. با این حال، آن شب به‌ویژه احساس دردناکی داشت، زیرا ما در همان نزدیکی در پدینگتون بزرگ شده بودیم و مرتباً در هاید پارک، درست روبه‌روی جاده‌ای که اینترپل به تازگی اجرا داشت، بازی می‌کردیم.
دانیل اعتراف کرد: "من در لایتز به او فکر می کردم." «ذهن شما در حین نمایش سرگردان است. من اغلب در طول آهنگ های خاص به خانواده فکر می کنم، از مارک، بابا، مامان. حتی شما!"
با خنده، عینکمان را با هم کوبیدیم. به همین دلیل تو را در آغوش می گیرم، برای همین تو را عزیز می دارم.
Paper Cuts: How I Destroyed the British Music Press and Other Misadventures اثر تد کسلر توسط White Rabbit با قیمت 18.99 پوند منتشر شده است. آن را به قیمت 16.52 پوند درguardianbookshop.com بخرید

source

توسط artmisblog