مشرق: به مناسبت فرارسیدن ماه محرم ماه عزای سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام هر روز تعدادی از اشعار آیینی اهل بیت علیهم السلام منتشر می شود.

رضا معتمد:
پوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را
پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را
نالید یعنی مرا هم در کاروانت نصیبی‌ست
یعنی که در پیشگاهت آورده‌ام جان و تن را…
قدری بنوشان مرا از، اشک غریبانهٔ خویش
تا حس کنم در نگاهت، لب‌تشنه پرپر زدن را
تا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت
می‌بینی افتاده بر خاک، یاران گلگون‌کفن را
یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش
بر شانهٔ کوچک من، این داغ قامت‌شکن را
ناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون
بوسید تیری گلویِ آن شاخهٔ نسترن را
گهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی
داغی که از من گرفته‌ست، پروای دل‌سوختن را
محسن حنیفی:
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بسته‌ست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بسته‌ست…
وقتی به پابوس لبش نائل نشد باران
یعنی در رحمت به روی آسمان بسته‌ست
خیلی تلظی می‌کند آب فرات؛ اما
راه وصال او به دریا همچنان بسته‌ست
آری، رجزهای علی اکبر و قاسم
شرح تلظی لب طفل زبان بسته‌ست
دفع بلا کرده‌ست از جان امام خویش
او عهد با مولای خود تا پای جان بسته‌ست
می‌خواست بابایش ببوسد حنجر او را
اما مسیر بوسه را تیر و کمان بسته‌ست…
جواد محمد زمانی:
باصفاتر ز بانگِ چلچله‌ای
عاشقِ واصلی و یکدله‌ای
راه صد ساله را شبی رفتی
خالی از فکر زاد و راحله‌ای
بهرِ اتمام حُجَّت آمده‌ای؟
یا که از زمرهٔ مباهله‌ای؟
بعدِ کوچِ برادرت اکبر
بی‌قراری و تنگ‌حوصله‌ای
تو کجا خواستی ز مادر شیر؟!
تو کجا اهل خواهش و گله‌ای؟!
تو قنوتی به روی دستِ پدر
تو قیامی، تو عطرِ نافله‌ای
با نگاهت که شیرگیر شده‌ست
چیره بر حیله‌های حرمله‌ای
خواست دشمن حسین را بکشد
به گمانش تو ختم غائله‌ای
غافل از آن‌که در حماسهٔ خون
تو شروعی، اگرچه بسمله‌ای
و سلام خدا بر آل علی
که تو از آن تبار و سلسله‌ای
هادی جانفدا:
بگو که یک‌شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده‌ای امروز روی پای خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت
از آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت
پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت
که شاید آخر سیر تکامل حَلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه‌تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت
بده تمام خودت را به نیزه‌ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت
و بعد، همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن، به انتهای خودت
و در نهایت معراج خویش می‌بینی
که تازه آخر عرش است، ابتدای خودت
سه روزِ بعد، در افلاک دفن خواهی‌شد
کنار قلب پدر، خاک کربلای خودت
محمد حسین ملکیان:
قبول دارم در کربلا ثواب نکردم
ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردم
همه توان خودش را گذاشت حرمله اما
خدا گواه به سمت علی شتاب نکردم
به زهر، کام مرا تلخ کرد حرمله اما
هوای بوسه بر آن شیشۀ گلاب نکردم
هزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد
ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم
دو راه داشتم: اصغر – حسین… ساده بگویم
که چشم بستم و از این دو انتخاب نکردم
به تیره بختی من تیر نیست در همه عالم
که هیچ کار برای دل رباب نکردم
علی فردوسی:
زره پوشیده از قنداقه، بی‌شمشیر می‌آید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می‌آید
به روی دست بابا آسمان‌ها را نشان کرده
چقدر آبی به این چشمان بی‌تقصیر می‌آید!
زبانش کودکانه‌ست و نمی‌فهمم چه می‌گوید
ولی می‌خوانم از چشمش که با تکبیر می‌آید
به چیزی لب نزد جز آه، از لطف ستم اما
نمی‌دانم چرا از دست دنیا سیر می‌آید!
جهانی را شفاعت می‌کند با قطرهٔ اشکی
که از چشمش تو گویی آیهٔ تطهیر می‌آید
بگو ای آخرین سرباز میدان، چند سالت بود؟
که با خون دارد از زخم تو بوی شیر می‌آید
::
بخواب ای کودکم، لالا… که سیرابت کند دشمن
بخواب ای کودکم، لالا… که دارد تیر می‌آید
فائزه زرافشان:
چه آتشی‌ست که در حرف حرف آب نشسته
که روضه خوانده که بر گونه‌ها گلاب نشسته؟
صدای آه بلند است گوشه گوشۀ تکیه
چه ناله‌هاست که در روضۀ رباب نشسته
کدام سو بدود چشم‌های خستۀ این زن
که در مسیر نگاهش فقط سراب نشسته
«چه کرده‌اند که زیر عبا می‌آوری‌اش؟ آه!
چه کرده‌اند که در چشم‌هاش خواب نشسته؟
چه دیر می‌گذرد! کو صدای گریۀ اصغر؟»
میان خیمه زنی غرق اضطراب نشسته
کشیده روی سرش باز چادر عربی را
درست مثل سؤالی که بی‌جواب نشسته
کسی نگفت در آن سرزمین چه دیده که یک سال
رباب یکسره در زیر آفتاب نشسته
مجید تال:

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند
باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند
گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود
حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند
مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان
خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند
با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد
کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند
گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد
خنده های آخرش را در کجا پنهان کند..
حسن بیاتانی:
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
خورشید بر نی بود؟ حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه‌ای بر سر نداری
برگشته‌ای؟ این را کسی باور نمی‌کرد
برگشته‌ای؟ این را خودت باور نداری
می‌خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لای‌لایی واژه‌ای بهتر نداری
هر بار یاد غربت مولا می‌افتی
می‌سوزی و دیگر علی‌اصغر نداری
هر شب در این گهواره طفلی بی‌قرار است
«سخت است این غم، سخت‌تر از هر نداری»
ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای‌لایی برنداری
کليه حقوق اين سايت متعلق به پایگاه خبري-تحليلي مشرق نيوز مي باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

source

توسط artmisblog