ماشین 45 متر پیچید. چهار ساعت بود که آتش نشانان ما را پیدا کردند
در تابستان 2018، زندگی خیلی خوب بود. من و نامزدم یوجنیو خانه ای در نزدیکی ناپل خریده بودیم. تصمیم گرفتیم برای تعطیلات به پروونس برویم، جایی که او شش سال قبل از آن خواستگاری کرده بود و برای بچه دار شدن تلاش کنیم.
برنامه ریزی کرده بودیم که با هواپیما برویم، اما نظرمان عوض شد و ماشین را گرفتیم. پسر نوجوان من از ازدواج قبلی قرار بود بیاید، اما در نهایت برای درس خواندن در خانه ماند.
حدود 700 کیلومتر از سفری که از جنوا گذشتیم. هوا زیبا بود – سپس ناگهان تغییر کرد. هرگز ندیده بودم که آسمان اینقدر تاریک شود. باران سیل آسا بود ما از طریق یک تونل زد و به سمت پل مراندی آمد. من قبلاً هرگز روی آن نرفته بودم، اما اکنون می دانم که پل بزرگراه در سال 1967 افتتاح شد و بیش از 1000 متر طول داشت. دید بد بود و به سختی می توانستیم یک متر جلوی خودمان را ببینیم.
از ناکجاآباد، حس عجیبی را که ماشین در حال بلند شدن از جلو بود احساس کردیم. ثانیه بعد، ما در حال سقوط بودیم. ما 45 متر را در جعبه حلبی یک ماشین رد کردیم. در راه پایین، آوار کوبیده شدیم و احساس کردم قلبم به گلویم می پرد. بعد از آن سکوت مطلق حاکم شد.
ماشین ما در نهایت در جاده ای زیر پل فرود آمد. ما در داخل خرابه ها زیر صفحات عظیم بتنی له شدیم. ما هرگز هوشیاری خود را از دست ندادیم، اما من در شوک بودم. من آنچه را که اتفاق می‌افتاد پردازش نکرده بودم و هنوز به تعطیلاتم فکر می‌کردم. من نمی دانستم پل فرو ریخته است – فکر می کردم ممکن است یک زلزله باشد.
بوق زدیم به این امید که کسی صدای ما را بشنود. ابتدا فریاد زدیم، اما بعد متوقف شدیم، زیرا نمی‌خواستیم قدرتمان را از دست بدهیم و غش کنیم. سعی کردیم با آمبولانس تماس بگیریم، اما هیچ سیگنالی زیر آوار نبود.
می دانستم صدمه دیده ام – پایم خونریزی می کرد و نمی توانستم آن را حرکت دهم – اما به دلیل آدرنالین درد احساس نکردم. بعداً متوجه شدم دیسکی در ستون فقراتم منفجر شده و پایم شکسته است. یوجنیو گردنش شکسته بود.
نیروهای امداد سرانجام ما را در حالی پیدا کردند که مردی را که وانتش از قسمت دیگری از پل بالای سرمان آویزان بود نجات می داد. وقتی بیرون آوردیم چهار ساعت زیر آوار بودیم و آتش نشان با ژاکتش صورتم را پوشاند تا نتوانم ویرانی را ببینم. تنها پس از آن، وقتی آن را در تلویزیون دیدم، متوجه ابعاد فاجعه شدم – 43 نفر جان باختند. پشت ماشین ما بر اثر افتادن بتن له شد. اگر پسرم پیش ما بود زنده نمی ماند.
در بیمارستان تصمیم گرفتیم هر چه زودتر ازدواج کنیم – این تراژدی ما را به این نتیجه رساند که هرگز نمی خواستیم بدون یکدیگر باشیم. پزشکان نگران بودند که من دیگر راه نخواهم رفت، اما می توانم، نه چندان خوب. من آرایشگر بودم و یوجنیو آرایشگر – ما هنوز سالن خود را داریم، اما به دلیل جراحات ما دیگر نمی توانم آنجا کار کنم.
مجبور شدم بپذیرم که مثل قبل نیستم. وقتی زمین خوردیم صدای اطرافمان وحشتناک بود. حالا نمی توانم صداهای ناگهانی را تحمل کنم. خواب می بینم که چیزها سقوط می کنند. من به یک روانشناس مراجعه کردم، اما چیزی برای یافتن وجود ندارد. ما می دانیم چه اتفاقی افتاده و این آسیب از کجا می آید. فقط امیدوارم با گذشت زمان ذهنم آن را کنار بگذارد.
این تصمیم دردناکی بود، اما ما بعد از این فاجعه برای بچه‌دار شدن تلاش نکردیم. نمی توانم آنها را بردارم و نوازششان کنم. به یوجنیو این گزینه را دادم که برود، گفتم: «تو مرد جوان و خوش‌تیپی هستی، زن معلول و مسن‌تری نمی‌خواهی. شما می توانید شخص دیگری را پیدا کنید.» او گفت: "خب، در این صورت، تو چیزی از احساس من نسبت به تو نفهمیدی."
بهترین چیزی که از این فاجعه بیرون آمد این است که من قدر زندگی را بسیار بیشتر می دانم. قبلاً روی کسب درآمد متمرکز بودیم. وقتی به این تعطیلات رفتیم، لباس ها و کفش های دوست داشتنی در چمدانم بود و همه آنها زیر آوار مدفون بودند. شاید این نشانه این بود که این چیزها واقعاً مهم نیستند. آنچه مهم است خانواده است.
محاکمه برای مشخص شدن این موضوع در سپتامبر ادامه خواهد یافت. من آنجا خواهم بود تا در مورد تجربیاتم صحبت کنم و عدالت را برای خانواده های قربانیان که اکنون به خوبی می شناسیم، جلب کنم. حتی اگر پسر یا دختر آنها را برنگرداند، ممکن است به آنها رضایت دهد که تا حدودی عدالت رعایت شده است. ما نمی خواهیم این فاجعه فراموش شود.

همانطور که به الی پورسل گفته شد
آیا تجربه ای برای به اشتراک گذاشتن دارید؟ ایمیل experience@theguardian.com

source

توسط artmisblog