پس از یک محاکمه دردناک و طولانی مدت قتل، روزنامه‌نگار هنوز درباره علت مرگ پدرش سؤالاتی داشت. بنابراین او برای ملاقات با یکی از اعضای باندی که به خاطر قتل زندانی شده بود، رفت

دو روز پس از دفن خاکستر مادرش در تابستان 2008، لیز مک گرگور یک تماس تلفنی ویرانگر دریافت کرد. پدر 79 ساله او، رابین، نیز مرده بود – و خانه او در 75 مایلی شمال کیپ تاون، جایی که او زندگی می کرد، اکنون صحنه تحقیقات قتل بود. ماشین او، یک مرسدس بنز برنزی رنگ که سال ها مایه افتخار و شادی او بود، توسط پلیس چند مایلی دورتر در محله ای فقیرنشین با چراغ های روشن کشف شد. مردی که قصد فرار داشت دستگیر شد و ماموران خون روی لباس او پیدا کردند. در خود خانه هیچ اثر انگشتی وجود نداشت، زیرا هر کسی که رابین مک گرگور را به قتل رسانده بود، دستکش به دست داشت.
بنابراین داستانی شروع شد که مک گرگور را با تاریخ وحشیانه آفریقای جنوبی و خشونتی که به وجود آورده است رو به رو می کند. کتاب جدید او، Unforgiven: Face to Face with My Father's Killer ، آنقدر تزلزل‌ناپذیر است که خوانندگانش را به چالش می‌کشد که ابتدا نگاهشان را از آن دور کنند: او می‌گوید که این روش او برای پردازش وحشت است. "این مرا اساساً تغییر داد. وقتی چنین شوک عمیقی به شما وارد می شود، در مورد همه چیز تجدید نظر می کنید. من همیشه با ترس از اتفاقی که ممکن است بیفتد زندگی‌ام را گذرانده‌ام، و وقتی این زلزله اتفاق می‌افتد، در ابتدا کمی بی‌حس می‌شوید، سپس غمگین و وحشت‌زده و عصبانی می‌شوید و به تدریج نسبت به چیزها دلبستگی بیشتری پیدا می‌کنید.»
در محاکمه مردی که متهم به قتل پدرش بود، مک گرگور و چهار خواهر و برادرش در طول هفته‌ها به جزئیات هولناک گوش دادند. او می نویسد: «من یک روزنامه نگار هستم. من محاکمه قتل را در همین دادگاه پوشش داده ام. من با قربانیان خشونت مصاحبه کرده ام و تمام تلاشم را کرده ام تا با تخیل وارد تجربیات آنها شوم تا درد آنها را به درستی منتقل کنم. اما هیچ‌کدام از آن‌ها مرا برای وحشت نشستن در این دادگاه خفه‌کننده، روز به روز آماده نمی‌کرد، در حالی که جزئیات وحشیانه‌ای که بر شخصی که با او ارتباط نزدیکی داشتم با جزئیات عذاب‌آور فاش می‌شود.»
پدرش یک ناشر بازنشسته و کشاورز بازی بود، شهردار سابق شهری در کوه‌های کیپ غربی که به طور تصادفی مک گرگور نام داشت. او پس از انتشار یک کتاب پرفروش که فساد انحصاری وحشتناک آپارتاید را افشا می کرد، در روزهای جوانی کمی مشهور شده بود و در روزهای اولیه ریاست جمهوری نلسون ماندلا، جایزه ای در کمیسیون رقابت دریافت کرد.
او 11 آگوست 2008 را با خانواده پسرش گذرانده بود، خانواده‌هایی که او را به خاطر می‌آورند که با صبر و حوصله در حال توضیح بحران زیرمجموعه‌ای در ایالات متحده برای نوه جوانش بود. پس از رفتن آنها، او برای خود حمام کرد، که عادتش بود در پایان هر روز با یک کتاب حمام کند. او هنوز در حمام بود که متجاوزان وارد حمام شدند. مک گرگور می نویسد: "مدتی بین ساعت 10 شب تا نیمه شب او به قتل رسید." خالی بودن آن جمله همان جایی است که ضربه های روحی پایدار در آن نهفته است. جسد او با 27 ضربه چاقو پیدا شده بود که یکی از آنها ضربه‌ای به گردنش بود که شریان کاروتیدش را قطع کرد. عملاً تا آخرین لحظه، حتی در ثانیه های پایانی، سعی کرده بود با پیژامه اش خونریزی را مهار کند. مک گرگور همانطور که این جزئیات خاص را بازگو می کند، آرام آرام شروع به گریه می کند و با بی حوصلگی اشک هایش را پاک می کند تا به صحبت کردن ادامه دهد. او می گوید حتی 14 سال بعد، همیشه این اتفاق می افتد.
حقایق پزشکی قانونی همه چیز و هیچ چیز را فاش می کند. او می‌گوید بخشی از ضربه روحی، دلیل اینکه بهبودی او بسیار سخت شده این است که قاتل پدرش همچنان بی‌گناه است و حاضر نیست آنچه را که واقعاً اتفاق افتاده، فاش کند، حتی با وجود اینکه او به مدت 30 سال محکوم شده و در زندان بوده است. شواهد – از جمله خون پدرش روی لباس هایی که در هنگام دستگیری پوشیده بود – گناه او را تأیید می کند. این امر باعث شده است که خانواده نتوانند بفهمند که او چگونه هدف قرار گرفت، چرا در چنین حمله طولانی‌مدتی با او چنین رفتار وحشیانه‌ای صورت گرفت، و چند نفر درگیر شدند. او اخیراً به خانه جدیدی نقل مکان کرده بود که به طور گسترده آن را بازسازی کرده بود.
به عنوان یک کشاورز، او عادت داشت که پول نقد را در یک گاوصندوق برای پرداخت حقوق کارگرانش و در دیگری اسلحه برای محافظت از خود و خانواده اش نگه دارد. او اطمینان داده بود که فرزندانش می‌دانند چگونه از خود محافظت کنند، اما همچنین به آنها تعلیم داده بود که یکی از مهارت‌های اصلی بقا این است که بدانند چه زمانی نباید مقاومتی انجام دهند. مک گرگور می‌گوید: «ما فقط می‌توانیم فرض کنیم که یکی از کارگرانی که در خانه به او کمک می‌کرد، دو گاوصندوق را دید و به یک باند محلی خبر داد و در شوک و وحشت، ترکیب قفل‌ها را فراموش کرد.» گاوصندوق ها را با آچار از دیوار بیرون آوردند و پول نقد و اسلحه ها را همراه با ماشین بردند.
رابین مک گرگور یک مهاجر نسل سوم اسکاتلندی بود که پدربزرگش همسر و فرزندانش را رها کرده بود تا ثروت خود را در مزارع طلای آفریقای جنوبی جستجو کند. سیسیل توماس، مردی که به قتل او محکوم شد، یک جوان 33 ساله از خانواده رنگین پوست (اصطلاحی که هنوز برای جمعیت مختلط نژاد آفریقای جنوبی استفاده می شود) بود که احتمالاً ریشه در اسکاتلند قرن 19 داشت. مک گرگور در ناامیدی از درک، به شهر سارون کیپ غربی سفر کرد، جایی که توماس کوچک‌ترین فرزند از 10 فرزند با مادر و مادربزرگ دوست داشتنی بود، اما پدری عمدتاً غایب و بسیار خشن بود که در 14 سالگی درگذشت. سکونتگاه کوچک و منزوی که توسط مبلغان آلمانی به عنوان پناهگاه بردگان تأسیس شده بود، او در چند مایلی به سمت طلباغ حرکت کرد، جایی که پدرش به قتل رسید. او می‌نویسد: «من نقشه‌های توریستی‌ام را بیرون می‌آورم، به امید اینکه شهر را از نو ببینم، اما تنها چیزی که می‌بینم تاریخ دردناک کشورمان است که بزرگ نوشته شده است.»
او کشف می کند که خیابان اصلی تولباغ به نام یک فرماندار هلندی نامگذاری شده است که در قرن هفدهم، هموطنان خود را برای استعمار دره ای جنگلی که از نظر او "بسیار مناسب برای کشاورزی" شناخته شده بود، بیرون آورد و ساکنان اصلی را از بین برد یا به بردگی گرفت. در این فرآیند به موازات آن خیابان، خیابانی است که به افتخار رهبر بوئرها نامگذاری شده است که در دهه 1830 در اعتراض به حکومت بریتانیا و رهایی بردگان، راهپیمایی بزرگ را از دماغه خارج کرد.
دوران نوجوانی مک گرگور در اعتراض به بی عدالتی های آپارتاید که میراث این تاریخ خشونت آمیز بود، سپری شده بود. به عنوان دانشجوی دانشگاه کیپ تاون، او برای یک شب به زندان انداخته شد و پس از راهپیمایی در حمایت از شورش سووتو ، مجبور شد توسط پدرش نجات یابد. او می نویسد که برای ناراحتی مادر کاتولیک متعهد خود، ایمان به سوسیالیسم و مبارزه ضد آپارتاید را رها کرده بود. لکه گناه اصلی نمایان شد – رنگ پوستم که کاملاً نشان از ظالم بود.
او به یاد می آورد که پس از دانشگاه، روزنامه نگار شد، «اما آپارتاید شکست ناپذیر و ظالمانه به نظر می رسید». پلیس امنیتی تلفن های ما را مورد بررسی قرار داد و در هر اتاق خبری حداقل یک روزنامه نگار وجود داشت که جاسوس دولت بود. او که ناامید شده بود، تصمیم گرفت به انگلستان نقل مکان کند و در گاردین کار کند، تا اینکه تشخیص مادرش به زوال عقل او را متقاعد کرد که در سال 2002 به خانه بازگردد، جایی که او حرفه جدیدی را به عنوان نویسنده کتاب های غیرداستانی دنبال کرد.
زمانی بود که سرخوشی در مورد آزادی ماندلا و لغو آپارتاید شروع به سرخوردگی، جنایت و خشونت کرده بود. او خاطرنشان می کند که در سال 2008، زمانی که پدرش درگذشت، 18479 نفر در آفریقای جنوبی به قتل رسیدند که بیشتر آنها سال های بیشتری از زندگی او باقی مانده بود. "اگرچه این احساس را دارد، اما به هیچ وجه از من جدا نشده است." او که از اینکه چرا خود را بسیار مضطرب و ناتوان از ادامه مسیر می دید، نگران بود، شروع کرد به این فکر که آیا روند حقیقت و آشتی که در صحنه عمومی اجرا می شد می تواند راه حلی شخصی ارائه دهد.
علی‌رغم مخالفت خانواده‌اش که از گشودن زخم‌های قدیمی می‌ترسیدند، او دلش را به ملاقات با توماس در زندانی باز گذاشت که او به دلیل رفتار خوب به آن منتقل شده بود، پنج سال پس از محکومیتش. از همان ابتدا مشخص بود که مقامات زندان حوصله چندانی با آزار او نداشتند، اما به او اجازه داده شد در جلسه ای که در آن محکومان متجاوز با قربانی تجاوز رودررو می شدند، بنشیند و به تدریج افرادی را پیدا کرد که مایل به کمک به او بودند. به توماس برسد.
کم کم تصویری از مرد جوانی پدیدار شد که علیرغم همه چیزهایی که از خانواده ای صمیمی و حامی بود، در زادگاهش گرفتار مواد مخدر و فرهنگ باندهای تبهکار شده بود. در ماشین پدرش در شب قتل، او تیک می کشید – نام خیابان برای کریستال مت. اما زمانی که سرانجام با او رو در رو شد، زندان او را چنان به شبکه باندی خود گره زده بود که حتی اگر می خواست نمی توانست حقیقت را بگوید. باندی که توماس در حال حاضر به آن تعلق دارد، در یک تقلید وحشتناک از استعمار، خود را «انگلیسی» توصیف می کند. پس از درگیری های زندان، یک نگهبان سابق مهربان توضیح می دهد که او برای راه اندازی و میانجیگری ملاقات خود از زندان استخدام می کند، «می شنوید که می گویند «ما زیر پرچم بریتانیا جنگیدیم». فکر می کنم این به جنگ علیه خوساها و زولوها و بوئرها برمی گردد. آنها انگلیسی ها را جنگجویان خوبی می دانند.»
این یک داستان با وضوح خوشحال کننده نیست. مک گرگور می نویسد: «در عجله کورم برای رویارویی، واقعیت را نادیده گرفته بودم. «چه چیزی برای سیسیل توماس داشت؟ هیچ چیز منتظر در آغوش گرفتن یک گناهکار توبه کننده نیست. او را مستقیماً به سلول جمعی‌اش برمی‌گردانند… تنها صحبت‌هایش از سوی رهبران باند بود.» برای زنده ماندن، او مجبور شد به داستانی که با همدستانش توافق کرده بود – «داستان خسته و غیرقابل قبولی که در دادگاه گفته بود» پایبند بماند.
در ماه های بعد، او به این نتیجه رسید که کل ماجرا یک مسخره بازی بوده است. او می نویسد: «علیرغم تمام کلمات بزرگ در قانون اساسی و قانون، آرمان های عالی عدالت ترمیمی که به طور نظری زیربنای نظام ما هستند، همین آرمان ها هستند. برای انجام آن، «حکمرانی کارآمد و اخلاقی لازم بود. باید به او یک زندگی جایگزین معتبر، دور از باند و درمان اعتیادش به مواد مخدر پیشنهاد شود.»
توماس قرار است سال آینده آزاد شود و رضایت خانواده مک گرگور بخشی از پاسپورت او برای بازگشت به آزادی خواهد بود. با خانواده مشورت خواهد شد اما حرف آخر را نخواهند زد. او قرار است این تصمیم را به خواهر و برادرش بسپارد که این کتاب به آنها تقدیم شده است، دو نفر از آنها هنوز نتوانسته اند خود را به خواندن آن بیاورند. او می‌گوید: «احساس می‌کنم با نوشتن این کتاب نقش خودم را ایفا کرده‌ام. با فشار بر اینکه آیا احساس می کند توماس باید آزاد شود، سرش را تکان می دهد و می پرسد: «چه چیزی در انتظار یک قاتل محکوم است؟ با خالکوبی‌هایش، عادت به مواد مخدر و سوابق زندانش، چگونه درگیر جنایات خشن‌تر نمی‌شود؟»
اگرچه درد قتل پدرش هرگز ناپدید نخواهد شد، زندگی خود مک گرگور تاریک نیست. در مارس 2020، مدت کوتاهی پس از اعلام وضعیت فاجعه آمیز ملی در آفریقای جنوبی به دلیل تشدید بیماری همه گیر کووید، او با آلن هیرش ، یکی از مبارزان دوران دانشجویی خود ازدواج کرد که قبل از اینکه با ناامیدی به دلیل ناامیدی کناره گیری کند، به مدیریت سیاست های دولت در زمینه اقتصاد برخاست. سال‌های زوما را نادرست کرد و اکنون یک دانشگاهی است. آنها بخشی از سال را در لندن و بقیه را در خانه ای در کنار دریا می گذرانند که 90 دقیقه با ماشین از کیپ تاون فاصله دارد. علیرغم تمام اتفاقاتی که افتاده، او می‌گوید: «احساس می‌کنم کاملاً با کشورم مرتبط هستم. درد و خشم و آرزوهایش مال من است.»
Unforgiven: Face to Face with My Father's Killer اثر لیز مک گرگور توسط Jonathan Ball Publishers در 7 جولای منتشر شده است.

source

توسط artmisblog