منتشر شده ۷۰ سال پیش، همه دیروزهای ما توسط ناتالیا گینزبورگ رازی است که نویسنده افراد عادی منتظر کشف آن بود.
زمانی که چندین سال پیش برای اولین بار کار ناتالیا گینزبورگ را خواندم، احساس می‌کردم که دارم چیزی را می‌خوانم که برای من نوشته شده بود، چیزی که تقریباً در ذهن یا قلب من نوشته شده بود. از اینکه قبلاً با آثار گینزبورگ روبرو نشده بودم شگفت زده بودم: اینکه هیچ کس با شناختن من هرگز درباره کتاب های او به من چیزی نگفت. انگار نوشته او راز بسیار مهمی بود که تمام عمرم منتظر کشف آن بودم. خیلی بیشتر از هر چیزی که خودم تا به حال نوشته بودم یا سعی کرده بودم بنویسم، به نظر می رسید که کلمات او چیزی کاملاً واقعی را در مورد تجربه زندگی من و در مورد خود زندگی بیان می کند. این نوع مواجهه دگرگون کننده با کتاب، برای من بسیار نادر، لحظه تماس با چیزی است که به نظر می رسد جوهر وجود انسان است. به همین دلیل می خواستم کمی در مورد ناتالیا گینزبورگ و رمان همه دیروزهای ما بنویسم. می‌خواهم خودم را به‌ویژه خطاب به سایر خوانندگانی که هم‌اکنون، چه بدانند و چه ندانند، در انتظار اولین و ویژه ملاقات با آثار او هستند، بپردازم.
گینزبورگ ناتالیا لوی، دختر پدری یهودی و مادری کاتولیک، در سال 1916 در سیسیل به دنیا آمد. او و چهار خواهر و برادرش در تورین در شمال ایتالیا، در خانه‌ای سکولار و از نظر فکری پر جنب و جوش بزرگ شدند. در سال 1938، در سن 22 سالگی، ناتالیا با سازمان دهنده یهودی ضد فاشیست لئون گینزبورگ ازدواج کرد و آنها با هم صاحب سه فرزند شدند. در سال 1942، او اولین رمان خود را به نام La strada che va in città (جاده شهر) منتشر کرد. با توجه به موانع قانونی تحمیل شده توسط دولت فاشیست بر انتشارات نویسندگان یهودی، این رمان با نام مستعار «الساندرا تورنیمپارته» چاپ شد. گینزبورگ ها در طول جنگ به تبعید داخلی در جنوب ایتالیا به دلیل فعالیت های سیاسی لئونه فرستاده شدند، اما آنها به طور مخفیانه به رم سفر کردند تا در یک روزنامه ضد فاشیست کار کنند. در سال 1944، لئونه توسط رژیم فاشیستی به زندان افتاد و تا حد مرگ شکنجه شد. جنگ یک سال بعد به پایان رسید، زمانی که گینزبورگ هنوز 20 ساله بود، مادری بیوه و سه فرزند کوچک. این تجربیات – تربیت او، ازدواج، مادر شدن، مرگ همسرش و فاجعه سیاسی و اخلاقی جنگ جهانی دوم – می‌توانند نوشته‌های گینزبورگ را تا آخر عمر شکل دهند.
رمان «همه دیروزهای ما»، سومین رمان گینزبورگ، در اصل به زبان ایتالیایی با عنوان Tutti i nostri ieri در سال 1952 منتشر شد. این رمان در شهری کوچک در شمال ایتالیا، در سال‌های قبل از جنگ، با خانواده‌ای آغاز می‌شود: یک بیوه سالخورده، چهار نفر او. کودکان و همراه خانواده، سینیورا ماریا. آن طرف خیابان، در "خانه روبرو"، صاحب کارخانه صابون سازی شهر، با همسر، فرزندانش و "کسی که نمی توانستید کاملاً مطمئن شوید کیست" به نام فرانتس زندگی می کند. بتدریج، از میان جنجال‌های خنده‌دار و خنده‌دار زندگی خانوادگی در فصل‌های آغازین، یک قهرمان شروع به ظهور می‌کند: کوچک‌ترین دختر بیوه، آنا. این رمان در ادامه به دنبال روابط آنا با خانواده اش، با ساکنان «خانه مقابل» و با یک دوست خانوادگی بزرگتر به نام سنزو رنا، قبل و در طول جنگ است.
اما موقعیت آنا به عنوان قهرمان داستان جزئی و احتمالی باقی می ماند. راوی اغلب بدون هشدار ما را از او دور می کند، وقایعی را که او شاهد آن نیست، بازگو می کند، و با ترحم ناگهانی افکار و احساسات چهره های دیگر، به ظاهر جزئی، خواسته ها، ناامیدی ها و رویاهای آنها را توصیف می کند. قدرت عاطفی عظیم این رمان از عمق و حقیقت هر یک از شخصیت های آن سرچشمه می گیرد. به عنوان خواننده، آنا را عمیقاً می‌شناسیم و دوست داریم، اما نمی‌توانیم در عین حال از عشق به پدر بداخلاق او، برادر غمگین و زیبایش ایپولیتو، سینیورا ماریا پریشان و همه افراد پیچیده و جالب دیگری که دنیای کتاب را پر می‌کنند خودداری کنیم. .
پس از مرگ پدر آنا، در نزدیکی آغاز رمان، ایپولیتو با امانوئل، یکی از پسران خانه مقابل، دوست می شود. این دو نفر با هم «بحث‌های خوبی» دارند، «اما هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست در مورد چیست، زیرا اگر شخص دیگری در آنجا حضور داشت، شروع به صحبت به آلمانی می‌کردند». به زودی دانیلو، خواستگار خواهر آنا، کونستینا، به آنها ملحق می شود و سه مرد جوان با هم در اتاق نشیمن بسته می شوند و با هم صحبت می کنند. آنا نوجوان با این تحولات مبهوت می شود: آیا امانوئل و دانیلو هر دو عاشق خواهرش هستند؟ چرا آنها زمان زیادی را با ایپولیتو که آلمانی صحبت می کنند می گذرانند؟ سپس برادرش جوستینو یک کلمه با او زمزمه می کند، کلمه ای که مسیر رمان و زندگی آنا را تغییر می دهد: «سیاست».
آنا فکر کرد: «سیاست». او در باغ قدم زد، در میان درختان رز سینیورا ماریا، و این کلمه را با خود تکرار کرد. او دختری چاق بود، رنگ پریده و بی حال، با دامن چین دار و پیراهن کش آبی رنگ و رو رفته، و برای چهارده سالش نه چندان قد. او آهسته تکرار کرد: «سیاست» و حالا به نظر می رسید که یکدفعه فهمید…
می دانیم که ایپولیتو، امانوئل و دانیلو مخالفان ضد فاشیست هستند و در خفا جمع می شوند تا ادبیات سیاسی ممنوع را به اشتراک بگذارند و بحث کنند. به زودی، دانیلو به زندان برده می شود و ایپولیتو و امانوئل از آنا کمک می گیرند تا روزنامه ها و کتاب هایی را که پشت پیانو پنهان کرده بودند بسوزانند. با شروع جنگ در اروپا، دنیای اخلاقی رمان به طور فزاینده ای تحت تسلط وحشیانه فاشیسم و وحشت های وصف ناپذیر هولوکاست قرار می گیرد. ایپولیتو پس از اشغال لهستان توسط آلمان، در یک افسردگی بیمارگونه فرو می‌رود، «در حالی که آلمانی‌ها مردم را می‌برند تا در اردوگاه‌های کار اجباری بمیرند… اراده‌اش برای زندگی او را به فکر آن اردوگاه‌ها رها کرد، جایی که آلمانی‌ها سیگارشان را علیه زندانیان بیرون می‌کشیدند. "پیشانی ها".
در قسمت دوم رمان، ایتالیا نیز در حال جنگ است. آنا در این زمان ازدواج کرده است، یک مادر جوان، که به پنهان کردن فراریان از رژیم فاشیستی در سرداب خانه اش کمک می کند. گینزبورگ در یک جمله طولانی، از دیدگاه مردی که شوهر آنا شده است، ماجرای فاجعه‌بار زندگی عادی را تداعی می‌کند:
او از پنجره به پناهندگان ناپل که اکنون در مسیرهای روستا به این طرف و آن طرف می رفتند، تشک ها و نوزادان را حمل می کردند، نگاه کرد و گفت که چقدر غم انگیز است که ببینم این همه تشک را به اینجا و آنجا حمل می کنند. ایتالیا، ایتالیا حالا از خانه های ویران شده اش تشک می ریخت.
سیاست برای آنا دیگر یک رویا در میان درختان رز نیست، بلکه یک مسئله فوریت اخلاقی عالی است. در مواقع بحران، او می آموزد – و ما همراه با او می آموزیم – که بدون سیاست اخلاقی وجود ندارد.
کار گینزبورگ به نظر من بیش از هر چیز به تمایز بین آنچه درست و نادرست است مربوط می شود. همه دیروزهای ما با علاقه به بسط نظریه های اخلاقی و نظام های اعتقادی به این مسئله از نظر فکری و ایدئولوژیک می پردازد. و همچنین و به همان اندازه از منظر عملی و انسانی به این مسئله می پردازد. به عبارت دیگر، دو سؤال با اهمیت یکسان را مطرح می کند. اولا، چگونه بفهمیم چه چیزی درست است؟ و ثانیاً چگونه می توانیم با آن دانش زندگی کنیم؟ با خواندن این رمان، شخصیت های آن را طوری می شناسیم که گویی دوستان خود ما یا حتی خودمان هستند. بسیاری از آنها به طرق مختلف تلاش زیادی می کنند تا بفهمند چه چیزی درست است و در مقابل آنچه اشتباه است مقاومت کنند. با نفوذ بیشتر جنگ به زندگی آنها، برخی برای زنده ماندن باید سازش های وحشتناکی انجام دهند، در حالی که برخی اصلاً نمی توانند زنده بمانند. اما به عنوان خواننده، ما این شانس را داریم که تعدادی از این افراد را ببینیم، تحت فشار غیرقابل تصور، با هرج و مرج و خشونت در همه جای اطرافشان، که با زیبایی اخلاقی متعالی و فراموش نشدنی پاسخ می دهند. اینها افرادی نیستند که با خصوصیات اخلاقی خاصی به دنیا آمده اند، افرادی که شجاعت و شرافت برایشان آسان است. ما آنها را می شناسیم: ما به خوبی می دانیم که آنها نیز مانند ما تحریک پذیر، خودخواه و تنبل هستند. همانطور که شوهر آنا به او می گوید: "هیچ کس خود را با شجاعت آماده ندید، باید کم کم جسارت به دست می آوردی، داستان طولانی بود و تقریباً تمام عمرت ادامه داشت." گینزبورگ امکان این شجاعت را به ما نشان می‌دهد، او بر این امکان گواهی می‌دهد و با خواندن آثار او نیز می‌دانیم و باور می‌کنیم.
این رمانی نیست که چهره خود را از بدی برگرداند. مانند هر داستانی از جنگ جهانی دوم، این داستان از غم و اندوه، فقدان، خشونت و بی عدالتی تقریبا غیرقابل تحمل می گوید. اما همچنین داستانی در مورد امکان دانستن آنچه درست است، و زندگی بر اساس آن دانش، هر عواقب آن، است. ما به عنوان خوانندگان، شخصیت‌های رمان را با تمام انسانیتشان درک می‌کنیم و دوستشان داریم – و برای یک یا دو لحظه، به نظر می‌رسد شجاعت آن‌ها در درخششی، معنای زندگی انسان را روشن می‌کند. و با این حال، در پایان رمان، پس از پایان جنگ، گینزبورگ مراقب است تا کار دشواری را که در انتظار کسانی است که زنده می مانند، نشان دهد. شخصیتی که جنگ را صرف ویرایش یک نشریه ضد فاشیستی کرده است، در تلاش است تا خود را با شرایط کاری جدید خود وفق دهد:
او می‌توانست روزنامه‌های مخفی تولید کند، اما نه روزنامه‌هایی که مخفی نبودند، تولید روزنامه‌های مخفی آسان بود، آه، چه آسان و چقدر عالی. اما روزنامه هایی که باید هر روز با طلوع خورشید، بدون هیچ خطر و ترسی منتشر می شدند، داستان دیگری بود. باید بشینی و بدون خطر و ترس پشت میز بنشینی، و خیلی از کلمات زشت بیرون اومدن و خوب میدونستی که حقیر هستند و مثل جهنم از خودت متنفر بودی که نوشته بودی اما ازش عبور نکردی. آنها را بیرون آوردند زیرا عجله برای بیرون آوردن روزنامه ای که مردم منتظر آن بودند وجود داشت. اما باورنکردنی بود که چگونه ترس و خطر هرگز کلماتی پست و حقیر به وجود نمی آورد، کلماتی که از قلب شما پاره می شد.
اینها شخصیت هایی هستند که جنگ، تقریباً همه چیز را از آنها گرفته است. اما چالشی که در پایان با آن ها روبرو می شود این است که دنیایی را که دیگر در جنگ نیست، جهانی که در آن اقدامات قهرمانانه شجاعانه دیگر ضروری یا حتی ممکن نیست، جهانی که در آن روزنامه ها باید «هر روز بیرون بیایند» معنا پیدا کنند. روز با طلوع خورشید». همه دیروزهای ما هفت سال پس از پایان جنگ منتشر شد، و سخت است که صدای خود گینزبورگ را در این قسمت نشنویم، که نشسته و ساییده پشت میزش، "بدون خطر و ترس"، تلاش می کند بفهمد که چه چیزی چیست. باقی.
برای من، همه دیروزهای ما یک رمان بی نقص است، یعنی کاملاً همان چیزی است که می خواهد باشد، نه چیز دیگری. کتابی است که به نثر ساده و هوشمندانه نشان می‌دهد که یک رمان چقدر باید بزرگ باشد و چقدر کوچک. خطرات آن به اندازه فاجعه‌بارترین بحران قرن بیستم و به اندازه ازدواج یک زن جوان، سرنوشت یک سگ خانواده، کم است. ما به عنوان خواننده، روابط ناگسستنی بین دنیای درونی و بیرونی انسان ها را می بینیم و احساس می کنیم. رمان‌های گینزبورگ نه‌تنها می‌توانند زندگی صمیمی شخصیت‌های داستانی و تغییرات اجتماعی و سیاسی رادیکال در اطراف آنها را در خود جای دهند، بلکه در یک رابطه معنادار قرار می‌دهند. این موفقیت با درک خارق‌العاده گینزبورگ از روح انسان، با درخشش او به عنوان یک سبک نثر و بالاتر از همه به دلیل وضوح اخلاقی بی‌نظیر او ممکن شده است. همه دیروزهای ما از رمان‌های بزرگ قرن خود است و گینزبورگ در میان رمان‌نویسان بزرگ. به عنوان یک خواننده، به عنوان یک نویسنده و به عنوان یک انسان، کارهای او زندگی من را تحت تاثیر قرار داده و متحول کرده است. امیدوارم که شما هم به آن فرصت بدهید که همین کار را با شما انجام دهد.
همه دیروزهای ما اثر ناتالیا گینزبورگ با ترجمه آنگوس دیویدسون توسط انتشارات داانت منتشر شده است. برای کمک به Guardian و Observer، نسخه خود را از guardianbookshop.com سفارش دهید . هزینه تحویل ممکن است اعمال شود.

source

توسط artmisblog